یادداشت های روزانه

اینجا درمورد روزهایی که سپری میشن و احساسه خودم مینویسم.هیچکس حق نداره دوباره تاکید میکنم حق نداره برداشت شخصی یا غیر شخصی از این رویداد ها داشته باشه چون من اجازه نمیدم و احساسی که من در طول روز دارم به هیچ کسی ارتباط نداره

امروز 13 آبان بود

از دیروز شروع میکنم

باز هم قطارهای مترو دیر کردن و من کلی معطل شدم یه زنه که حسابی قاطی کرده بود اومد تو واگن و زد به دره راننده و هرچی از دهنش در اومد کفت بهشخمیازه بعدشم با بقیه زنها دعواش شده سره صبحی .دیگه اینا برام عادی شده منم که همه ی مسیرو وایساده بودم واقعا دیگه داشتم جوش می اوردم میخواستم دااااااااااااااد بزنمعصبانیاما به خودم مسلط شدم و پرستیجمو حفظ کردم اوه خلاصه رسیدم دانشگاه و کلاس داشتم تا ساعت ٣:٣٠ کلاس داشتم بعدشم دوباره سواره مترو شدم و اومدم خونه و ادامه زندگی ...

امروز هم خونه بودم صبح میخواستم برای کار اداری برم دانشگاه که جرات نکردم برم مامانم صبح زور برای کاری رفته بود میدون ٧تیر میگفت پره کماندو و لباس شخصی بوده مگفت از این لباس شخصی ها کلی زن هم گذاشته بودناسترسکم مرد گفتن و تو کهریزک چه بلاهایی که بر سرشون نیوردن حالا میخوان زنهارو بگیرن و...

درس خوندم وبعد از ظهر خوابیدم باز هم همون کابوس همیشگی اومد سراغم و روز تقریبا یکنواخت سپری شد تا الان فقط یه خوره سره این درس رفتار سازمانی حرص خوردم چون هرچی میخوندم نمی فهمیدم

>> امروز صبح حرفهای اقای حداد عادل رو از تلویزون شنیدم به نظرو خیلی از روی منظور بود که همه حرفاشون در مورد این ب.د که اقای خامنه ای چقدر اقای فلانی و بهمانی هستن و از این چیزا

>> به شخصه شعار مرگ بر روسیه رو به مرگ بر اسراییل و امریکا ترجیح میدم

 

   + ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

به نام خدا

اعتراف میکنم تا اینجارو سرو سامون نداده بودم داشتم میمردم از حرف اما الان که دیگه اینجارو افتتاح کردم حرفهام ته کشیده یا به نظرم اتفاقاته روزانم مسخره س اما دلیله اصلیم برای این کار روان شدن نگارشم و تمرین تایپ بوده از خود راضی

اول کمی از دیروز بگم:از صبح تا ٩ شب دانشگاه بودم صبح از هر ۶ تا قطار یدونش قلهک میرفت منم چون قلهک پیاده میشم مجبور شدم وایسم تا قلهک بیاد یه نیم ستعتی دیر رسیدمگریهاصلا این کلاسه همیشه همینجوریه من همیشه دیر میرسم دیروزم زود را افتادم که مترو نیومد بازم دیر شدکلافهخدا رحم کرده استادش گیر نیست وگرنه باید درسو حذف میکردمنگران

دیروز کلا مترو قاطی داشت ایستگاه صادقیه هم از ساعت ۶ که یه قطار اومده بوده دیگه تا ٨ قطار نیومده بوده و دوستمم هم دیر رسید دانشگاهابرو

از ساعت ١ تا ۶ ریاضی ٢ داشتیم من فقط فرصت کردم ساعت ٣ برم نماز بخونمهیپنوتیزم

ساعت ۶ اومدیم بریم سوار مترو بشیم مثل همیشه از سمت مخالف رفتیم پایین تو متروی قلهک که وقتی ملت پیاده میشن ما سوار شیمجا باشه بشینیم اونایی که منتظرن در باز شه بیا تو میخوان مارو خفه کنن و موهامونو بکننشیطان

خلاصه داشتم میگفتم تا رفتیم پایین یه قطار را افتاد ما جاموندیم ازش وایسادیم با قطار بعدی بریم خیلی صبر کردیم نیومد بعدش مامور قطار اومد مارو فرستاد بالا بعدش دیدیم بلـــــــــــــــــه همین قطاری که ما ازش جا موندیم تو ایستگاه حقانی از خط خارج شدهاسترس

رفتیم دمه گیشه فروش بلیط عینه این بی شخصیتا گفتیم بلیطامونو بدین تا ما بریم بیرونمژه

رفتیم بیرون دیدیم وامصیبتا هرکی از ننش قهر کرده اومده جلو ایستگاه اتوبوس وایساده کلا خیابون بسته شده. خلاصه به هر زوری بود سوار اتوبوس شدمو حدود ٩ رسیدم خونه تا رسیدم

جدای این حرفا بامزگیش اینه که امروز ٢٠:٣٠ میگفت دیشب قطار از خط خارج نشده اما من خودم دیشب یکی از کسانی که تو ایستگاه بوده و دیده بود قطار منحرف شده رو تو اتوبوس دیدمتعجب

امروز دانشگاه نداشتم صبح رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم . بعداز ظهر با یه کابوس خیلیییییییییییییییییییی وحشتناک از خواب پریدم رفتم کتابخونه و ساعت حدود ٩ رسیدم خونه خیلی ترافیک بود واقعا کلافه شدمخنثی

   + ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

امروز 9 آبان 1388 بود

به نام او

صب داشتم کابوس میدیدم اون هم مربوط به کتاب "هزار خورشید تابان" بود و خیلی اعصابمو خورد کرد ساعت ١٠ با دوستم قرار داشتم که بخاطر کج خلقی سره صبحم ٢٠ دقیقه دیر رسیدم و فک میکردم روزه بدی رو با هم سپری خواهیم کرد شاید بهترین دوست همه ی عمرم زهره باشه که سالهاس با هم دوستیم تو شادی و غم همدیگه همیشه میتونیم رو هم حساب کنیم و خیلی چیزای خوب دیگه ....

اما روزه خوبی بود خیلی با هم حرف زدیم و خندیدم تقریبا به همه ی کارامون رسیدم اما بیشتر از حد انتظارموناز خود راضی

کلا امروز ما همش یا خیابونی که توش کار داشتیم رد میکردیم یا از اتوبوس دیر پیاده میشدیمنیشخندعادت کره بودیم دیگه که از هرجا ۴-۵ باری رد شیماوهالان که بهم زنگ زد گفت از پادرد داره میمیرهزبان

خلاصه روزه خوبی بود برای هردومونلبخند

اتفاق دیگه ای که افتاد زنگ زدنه یکی از دوستام بود که یادم نمیاد دقیقا از چن سالگی با هم دوست شدیم از 8-9 سالگی فک کنمیول که خورده با تلفنش منو اعصبانی یا شایدم دلخور یا هر واژه دیگه که همین حس رو به من بده داد( داستانش خیلی درازه فقط اینو بگم با اینکه 2 ماه از عمل بینیم گذشته اما اون هنوز خبر نداره یعنی خودم بهش نگفتم به خاطره خیلی چیزا)

   + ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

   + پرشین بلاگ ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()